تبليغاتX
نــــــــی نامــــــه
نــــــي نامــــــــه ( مشقهای خط خطی )

                      

هفته معلم را به تمام عزيزان معلم تبريک می گويم.

 

دخترك گل فروش سالها بود كه در آرزوي خريدن يك كفش قرمز پولهايي را كه از

 

 فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع مي كرد.

 

آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با

 

 اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد

 

و تميز ديد كه دركنارآن هديه اي قرار داشت. دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد.

 

يك جفت كفش قرمز بود. چشمان دخترك لبريز از شادي شد. ولي افسوس . . .

 

 او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد ...

 

ارسال شده توسط يک دوست بنام امیر حسین


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 8:49  توسط قاسم بحرانی  | 

مدتي بود اميد و ايمانم را از دست داده بودم. سستي تمام وجودم را فراگرفته بود.

 

گرسنه و تنگدست بودم و خسته از تلاشهاي بيهوده تصميم گرفتم به زندگي ام خاتمه

 

دهم. در خياباني مي گذشتم كه پسر بچه اي را ديدم روي برفها نشسته بود و جعبه

 

واكسش را كنارش گذاشته بود.

 

كارش را با چابكي و بي توجه به سرما انجام مي داد. نگاه پر اميدش را هنوز، پس از سالها،

 

 از ياد نبرده ام.


+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 8:4  توسط قاسم بحرانی  |